الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

174

إحياء علوم الدين ( فارسى )

نعمت . قسمت چهارم بدان كه خيرها به اعتبار ديگر منقسم مىشود به نافع و جميل و لذيذ . پس لذيذ آن است كه راحت او در حال يافته شود ، و نافع آن است كه در مآل فايده دهد ، و جميل آن است كه در همهء حالها مستحسن باشد . و شرها نيز ضار است و قبيح و مؤلم . و هر يك از اين دو قسم دو نوع است : مطلق و مفيد . نوع اوّل مطلق آن است كه اين هر سه صفت در او جمع شود : اما در خير ، چون علم و حكمت ، چه آن نافع و جميل و لذيذ است نزديك اهل علم و حكمت ، و اما در شرّ ، چون جهل ، چه آن ضار و قبيح و مؤلم است . و جاهل درد جهل آن گاه احساس كند كه بداند كه جاهل است ، بدانچه ديگرى را عالم بيند و نفس خود را جاهل ، پس در نقص دريابد ، آن گاه شهوت علم در او پيدا آيد به سبب لذت [ 127 ] آن ، پس باشد كه حسد و كبر و شهوتهاى خسيس بدنى و كاهلى از تعلم مانع آيد . پس دو ضد او را بر دو جانب كشد ، و درد او عظيم باشد . چه اگر تعلم بگذارد ، به جهل و دريافت نقصان دردمند گردد ، و اگر به تعلم مشغول گردد ، به ترك شهوتها يا به ترك كبر و خوارى تعلم دردمند شود . و مثل اين كس هميشه در عذاب دايم باشد لا محال . و نوع دوم مقيد است . و مقيد آن است كه در او بعضى از اين صفتها باشد و بعضى نه . چه بسيار نافع مؤلم باشد ، چون بريدن انگشتى كه در آن آكله « 207 » باشد ، و سلعه‌اى « 208 » كه در اندام پيدا آيد ، و بسيار نافع زشت بود ، چون حمق ، چه آن به اضافت بعضى حالتها نافع است . و گفته‌اند : استراحَ مَن لا عَقْلَ لَه . « 209 » چه او را انديشهء عاقبت نباشد ، پس در حال بياسايد تا آن گاه كه وقت هلاك احساس كند . و بسيار باشد كه از وجهى نافع بود و از وجهى ضار ، چون مال در دريا انداختن در وقتى كه بيم غرق شدن باشد ، چه مال را زيانكار است و نفس را در نجات آن سودمند است . و سودمند دو قسم است : ضرورى ، چون ايمان و خوشخويى در رسانيدن به سعادت آخرت . و بدان علم و عمل مىخواهيم ، چه غير ايشان البته به جاى ايشان نايستد . و غير ضرورى ، چون سكنگبين مثلا در تسكين صفرا ، چه تسكين آن به چيزى كه قايم مقام آن باشد ممكن است . قسمت پنجم بدان كه نعمت عبارت است از هر چه لذيذ باشد . و لذتها به اضافت آدمى از آن روى كه بدان مخصوص باشد ، و با غير مشاركت دارد سه نوع است : عقلى ، و بدنى مشترك با بعضى حيوانات ، و بدنى مشترك با همهء حيوانات

--> ( 207 ) آكله ، خوره ، جذام . ( 208 ) سلعه ( به فتح و كسر « س » ) ، آزخ ( آژخ ) ، زگيل . در نسخهء كتابخانهء مركزى : و ريشى . . . ( 209 ) آسوده كسى كه عقل ندارد .